محرم94
امسالم مثل سالهای دیگه برای تاسوعا و عاشورا رفتیم آباده واسه نذر مامان جون.تو دهه اول محرم دو سه دفعه رفتیم خونه مادر جون فرشته و شما و سارینا و بابا رفتین هیأت.اولش میگفتی " نریم صدای هیأت بزرگه "
ولی بعد دیگه دوست داشتی و به اون صدای بلند طبل هم عادت کردی.کلا توی خونه هم همش طبل به دست بودی و در حال نوحه خوندن به این صورت " مظموووول حسین شهید بلا حسین " ترجمه :مظلوم حسین شهید کربلا حسین.
آباده هم که روز تاسوعا من و شما و بابا و باباجون رفتیم بیرون و هیأت ها رو دیدیم و آخرشم شما خسته بودی و داشتی کم کم میخوابیدی که تو راه برگشت یهو چشمت خورد به یه تاب و بیدار شدی
نذر هم ناهار روز عاشورا بود البته صبح همون روز هیات اومد خونه خاله مرضیه اینا و با شیر و کیک پذیرایی شدن.


عاشق این خنده هاتم که چشمات کاملا بسته میشه








خب بریم قسمت دوم سفر که بابا عصر عاشورا برگشت شیراز و قرار شد من و شما بمونیم دو روز دیگه با بابا جون و مامان جون بیایم شیراز .تو این دو روز حسابی با سبحان بازی کردین مخصوصا از صبح تا ظهر که هوا بهتر بود یعنی سرد نبود ,کلا تو حیاط بودین و خاله اینا چون خونشونو تازه ساخته بودن هنوز حیاط یه قسمتش خاک و سنگ بود.شما دو تا هم از موقعیت استفاده کردین و حسابی بازی کردین
رو این تختای کنار حیاط هم کلی بپر بپر داشتین












محرم94 


